منوچهر خان حكيم

183

اسكندرنامه ( بخش ختا ) ( فارسى )

روز از كشتن خواهرم بگذرد كه نهايت عزادارى ماست . بعد از آن عبد الحميد او را آورده در برابر او سر بردارم تا بدانند كه فراق عزيزان چه نوع است ، بعد از آن به كار خودش پردازم . طلسمى هم بر اين غار بسته‌ام كه هرگاه عيّار ديگر خواهد داخل شود ، نتواند بيرون رفت . شمسه گفت : اى بانو ! لات و عزّى از تو خوشنود باد ، آن طلسم كدام است ؟ اشاره به خمّ آبى نمود و گفت : هركه خواهد از اين غار دستبرد نمايد ، اول مىبايد از اين خمّ يك جام آب بخورد و بعد از آن دستمال را تر نمايد و دم‌به‌دم بر چشم خود مالد تا راه بر او روشن شود . پس شمسه گفت : اى بانو ! بنده را رخصت دهيد تا به ختا روم كه مردم ختا سراسيمه شده‌اند و بنده رفته ايشان را تسلّى نمايم كه يكباره هراسان نشوند . پس شمسه بيرون آمده گفت : اى برق احوال اين‌چنين است كه شنيدى . پس برق متوجّه اردو شد و اين مقدّمه را به عرض ارسطو رسانيد . ارسطو فرمود تا دوازده خوان را پر از جواهر قيمتى كردند و با دوازده نفر غلام كمر زرّين حاضر كردند . آنگه زبان گشود و گفت : اى سالاران ! ختا نه آنچنان جايى هست كه ما را بىوجود شريف اسكندر زندگانى ميسّر باشد ؛ اكنون دلاورى مىخواهم كه قدم در راه نمك به حلالى گذاشته اين ( 114 ) اموال را متصرّف شود و به خلاصى ولىنعمت خود را از جاى برخيزد كه جوابى از حضّار مجلس برنيامد . ارسطو تند شده گفت : اى دلاوران ! شما هركدام در معركه خودنمايى خود را از رستم و سام زياده‌تر مىدانيد و در پيش اسكندر خودتان را از جان‌فشانان مىشماريد ، هيچ‌كدام به جواب من لب نمىگشاييد ، باوجودى كه اين همه مال و زر به شما داده‌ام . در اين اثنا بانوى بانوان ، نوباوهء رستم دستان ، نور چشم فرامرز يل ، گيسيا بانو از فراز صندلى مرصّع برخاست و گفت : اى حكيم ! بفرما تا اين اموال را به جاى خود برند ، چرا بندگان از جهت خداوندگار خود كارى كه مىكنند چشم به مزد داشته باشند ؟ ! خوبى ندارد و نام او از جريدهء ثواب محو مىگردد ، اكنون سر خود را در كف دست خود گذاشته به خلاصى ولى نعمت خود مىروم و قدم در ميان چندين هزار ساحران مىگذارم كه اگر كشته شوم ، شرف من باشد كه در راه آقاى خود كشته شده‌ام و اگر خدايم توفيق بخشيد كه ولى نعمت